دو ستون بزرگ سالنپذيرايی و غذاخوريمان را از هم جدا میکرد. پذيرايی آنقدر بزرگ بود٬که روزها من و خواهرم داخلش دوچرخهسواری میکرديم.لبهی ستونها از برخورد دستهی دوچرخههایمان در امان نبود و سهچهار جايی رد انداخته بود و کچنما شده بود .مهمان که داشتیم مادر همآن اول دستگلهايمان را به اطلاع حضراتعاليه ميرساند.برای مادرم مهم نبود٬ چيزی خراب شود٬بشکند٬داغان شود٬پودر یاکه خاکشیر شود٬فقط نباید چیزی لکهدار باشد یا اثرانگشت رویش معلوم باشد.شب بود.پدر با پیژامهی سبزروشن روی مبلهایمخملِ کرمیقهوهای نشسته است.از سرگرمیهای پدر٬اشکال درست کردن با خاکستر سیگارش است.ساختن ستاره٬مربع٬دایرههای هماندازه.جوری خوشفرم که اصلن آدم دلش برنمیداشت نقاشیهای پدر را راهیئه سطلزباله کند.زیرسیگاریاش دایرهست٬شیشهای.شبه و تلهویزون روشن.لوستر پذیرایی شیشهشت لامپست و همهگی روشن.قالی کبیر سبزیشمیمان با پیژامهی پدر همسِتئه.فیالواقع همهی پیژامههای پدر سبزروشن بود.پنداریم یک طاقپارچه را داده باشند و فقط پیژامه برای پدرم دوخته و تحویل گرفتهاند.تلهويزون روشن٬ تلهويزونیست که درون یک جعبه قرار دارد. مانند کمد. چهار در. کمد چوبی با درهایی به رنگ قهوهای میلد. تلفن شیریرنگ گوشی سنگینمان سمتچپ تلهویزون روی چهارپایهی بلندیست.از آن تلفن قدیمیها.از آنهایی که انگشتت را باید فر بدهی شماره بگیری و صدای ِقیژهاش تا آنسر خانه میرود.تلهویزون دارد مردم را نشان میدهد که روی دیواری ایستادهاند.خوشحالن.ماشینها بوق میزنن.مادر پیراهن گلبهی رنگ تنش است.همان جور که میرود به سمت نشیمن میز را هم میسابد. و من نزدیک تلهویزیون نشستهام و عین همیشه دارم قالی را چک میکنم ٬ خطایی٬ ناهماهنگی٬ اشتباهی توی نقش گلهاش٬لوزیهاش پیدا کنم و به اطلاع پدر برسانم.
