09 November 2009

Nr : 1470

دو ستون بزرگ سالن​پذيرايی و غذا​خوريمان را از هم جدا می​کرد. پذيرايی آن​قدر بزرگ بود٬که روزها من​ و خواهرم داخل​ش دوچرخه​سواری می​کرديم.لبه​ی ستون​ها از برخورد دسته​ی دوچرخه​هایمان در امان نبود و سه​چهار جايی رد انداخت​ه بود و کچ​نما شده بود .مهمان که داشتی​م مادر هم​آن اول دست​گل​هايمان را به اطلاع حضرات​عاليه​ مي​رساند.برای مادرم مهم​ نبود٬ چيزی خراب شود٬​بشکند٬داغان شود٬پودر یا​که خاک​شیر شود٬فقط نباید چیزی​ لکه​دار باشد یا اثر​انگشت روی​ش معلوم باشد.شب بود.پدر با پیژامه​ی سبز​روشن روی مبل​های​مخملِ کرمی​قهوه​ای نشست​ه است.از سرگرمی​های پدر٬اشکال درست کردن با خاکستر سیگار​ش است.ساختن ستاره٬مربع٬دایره​های هم​اندازه.جوری خوش​فرم که اصلن​ آدم دل​ش بر​نمی​داشت نقاشی​های پدر را راهی​ئه سطل​زباله کند.زیر​سیگاری​اش دایره​ست٬شیشه​ای.شب​ه و تله​ویزون روشن​.لوستر پذیرایی​ شیش​هشت لامپ​ست و همه​گی روشن.قالی​ کبیر سبزیشمی​مان با پیژامه​ی پدر​ هم​سِت​ئه.فی​الواقع همه​ی پیژامه​های پدر سبز​روشن بود.پنداری​م یک طاق​پارچه را داده باشند و فقط پیژامه​ برای پدرم دوخته​ و تحویل گرفته​اند.تله​ويزون روشن٬ تله​ويزونی​ست​ که درون یک جعبه قرار دارد. مانند کمد. چهار در. کمد​ چوب​ی با درهایی به رنگ قهوه​ای میلد. تلفن​ شیری​رنگ گوش​ی سنگین​مان سمت​چپ​ تله​ویزون​ روی چهار​پایه​ی بلندی​ست.از آن تلفن قدیم​ی​ها.از آن​هایی که انگشت​ت را باید فر​ بده​ی شماره بگیری و صدای ِقیژه​اش تا آن​سر خانه​ می​رود.تله​ویزون دارد مردم را نشان می​دهد که روی​ دیواری​ ایستاده​اند.خوش​حالن.ماشین​ها بوق میزنن.مادر پیراهن گل​به​ی رنگ​ تن​ش است.همان جور که می​رود به سمت نشیمن میز را هم می​سابد. و من نزدیک تله​ویزیون نشسته​ام و عین​ همیشه دارم قالی را چک می​کنم ٬ خطایی٬ ناهماهنگ​ی٬ اشتباه​ی توی نقش گل​هاش٬لوزی​هاش پیدا کن​م و به اطلاع پدر برسان​م.